خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
نوشته شده توسط دیوانه در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 1:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام امشب میخوام درد و دل کنم
امشب میخوام قصه دل شکستمو
واسه همه بگم تا شاید یه شونه ای
پیدا بشه تا من سرمو بزارم روش و
زار زار گریه کنم و شاید اینجوری
یه مرحمی رو دل شکستم باشه
امشب میخوام به همه بگم که
عشقم کسی واسش جون میدادم
چقدر راحت ازم گذشت و تنهام گذاشت
اما نفهمیدم چرا چرا تنهام گذاشت
چرا دل کسی که واسش میمرد رو شکست
خیلی دلم میخواد داد بزنم فریاد بکشم یگم چرا
اخه چرا منو به یه عالمه غصه و غم تنها گذاشتی
اما ایرادی نداره یه خدایی اون بالا هست
که به درد دله شکسته ی من برسه و حقمو بگیره
از کسی دلمو شکسته و منو با تموم غصه ها تنها گذاشت
اما یادت باش عشق من که من هنوز با تمام بی وفاییات
دوست دارم یادت باشه عشق من که حتی اگه
تو منو دوست نداشته باشی من بازم دیوونه وار عاشقتم
دوست دارم بی وفای من
نوشته شده توسط دیوانه در چهارشنبه 1387/03/15 ساعت 0:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم
اشکات و هی هدر نده باید برم باید برم
جلوی راهمو نگیر نزار منم گریه کنم
صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم
طاقت اشکات و ندارم تورو خدا نزار ببارم
خدا نخواست قسمت اینه که من تورو تنها بزارم
تورو خدا گریه نکن اینقدر نگو نرو نرو
بغضم داره میترکه اینقدر نگو نرو نرو
اینجوری بی تابی نکن الاهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم
تورو خدا گریه نکن اینقدر نگو نرو نرو
بغضم داره میترکه اینقدر نگو نرو نرو
اینجوری بی تابی نکن الاهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم
نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/03/04 ساعت 2:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ایام فاطمیه ایام پر پر شدن بانوی مهربان اسلام
ایام بی مادر شدن سالار شهیدان حسین غریب
ایام تنها شدن و بی همسر شدن علی مرد بزرگ اسلام
ایام وفات بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه (س) را به شما
و تمامی مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنیم

نوشته شده توسط دیوانه در شنبه 1387/02/28 ساعت 8:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت:
"خدایا...می خواهم زمین را از نزدیك ببینم
اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه.
دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...
فرشته گفت:
"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.
این بال ها در زمین چندان به كار من نمی ایند."
خداوند بال های فرشته را
بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:
"بال هایت را به امانت نگاه می دارم
اما بترس كه زمین اسیرت نكند...
زیرا خاك زمینم دامنگیر است..."
فرشته گفت:
"باز می گردم...حتما باز می گردم.
این قولی است كه
فرشته ای به خداوند می دهد."
فرشته به زمین آمد و
از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب كرد.
او هركه را كه می دید...به یاد می اورد.
زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این
فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟
روزها گذشت...و
با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید كه
فرشته دیگر
چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد...
نه بالش را نه قولش را...
فرشته فراموش كرد......فرشته در زمین ماند......
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY